|
سلام... . ایندفعه یه دیدار... . *** تسبیخ رو توی دستم می اندازه... میگه : ذکر بگو... . می دونه توی دلم آشوبه... . تسبیح رو می گیرم... الا به ذکرالله تطمئن القلوب... . شروع می کنم به ذکر گفتن... . دلهره دارم... . ساعت ۱۲:۵۰ شده... . می خنده... میگه : فکر کن ٬ این همه وقت دوری و حالا هم از دور دیدن؟... . می گم: چاره ای نیست... . میگه : اگه ببینیش چیکار می کنی؟ ... . نگاهش می کنم... اما حرفی نمی زنم... . میگه : باشه... شروع می کنه پیشنهاد دادن واسه اینکه از نزدیک ببینمت ... . یکی از پیشنهاداتش رو قبول می کنم... . زنگ می خوره... . نگرانی من دو چندان میشه... . داره مرتبم می کنه... . میگم: بریم؟... . ولی منتظر جواب نمی مونم... . خودم جلو می رم... . محکم می زنه توی کمرم و میگه : صاف... . توی حال خودم نیستم... نمی فهمم کی چی میگه... . راه مستقیم رو می آم... لحظه های دوری داره نم نمک تموم میشه... . توی ذهنم مدام مرور می کنم اون چهره ات رو... . می بینمت... . بچه ها دستم رو گرفتن و دارن مدام حرف می زنن... . نگاهم رو گره می دم به دستات... به صورتت... به قد و بالات... . انگاری متوجه اومدنم نیستی... . یهو نگاهم توی نگاهت گره می خوره... . یه حسی بهم میگه باید سرم بندازم پایین و نفس عمیق بکشم... . می دونم سرخ شدم و دستام سرده... . بعد از چند دقیقه وجود بچه ها رو حس می کنم... . همه دارن می خندن... . منتظر میشیم تا راه مدرسه خالی از آدما بشه... . یه بار دیگه همه چیز رو باهام مرور می کنه... . نگاهم با نگاهت عشق بازی میکنه... . لبخند می زنی... بغض کردم... بهم میگه: تورو خدا گریه نکنی ها... زشته... . سرم رو به علامت رضایت تکون می دم... . نم نمک یخ وجودم آب میشه... . گه گاهی نگاهم رو بطرف تو می کشونم... . با بچه ها حرف می زنم... اما بیشتر دارم یه سری حرفهای چرت تحویل می دم... . راه مدرسه خالی می شه... . می خوام بیام طرفت اما... . یه چیزی منو می کشه طرف خونه امون... . زنگ می زنم... برات دست تکون می دم و نگاهم رو از نگاهت جدا می کنم و می رم داخل خونه... . *** پ.ن۱: از دیروز که دیدمت ٬ بیشتر بهم ریخته ام... . دیدنت از دور... پ.ن۲: بعضی ها چه توقعاتی دارن به خدا ... . پ.ن۳: خدایا... ممنونم... . ولی...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 14:26 نوشته ی مرضیه |
سلام... . خوبم... اما درگیرم... دارم می جنگم ... با خودم و خودم و خودم... . *** توی یه چهار دیواری با بچه ها مشغولیم... . سکوت کردیم و داریم به کارهامون می رسیم... . می پرسم ساعت چنده؟ ... . یکی از جمع میگه: ۱۲:۴۰... . با سرعت بیشتری عمل می کنیم... . سکوت دارم خراب میشه... می گم اومد... . بچه ها دست از کار نمی کشن... . داخل میشن... . صدای خنده من و بقیه همه جا رو پر می کنه... . (...) می ره به طرف آغوش باز بچه ها... . ولی اون تنها پی آغوش بازی می گشت... . یه حس عادت ٬ یه حس مسئولیت باعث میشه آغوشم رو باز کنم و اونو توی آغوشم جا بدم... . سرش رو می زاره رو شونه ام و میگه چطوری؟... . اونقدر توی آغوشم حفظش می کنم که (...) از تو آغوش بچه ها دور شه... . یاد زمان می افتم... . رهاش می کنم و می ره طرف بچه ها... . همه می خندن... . مجبور می شم برم سرغ کارها... . بچه های جمع قبلی هم می رن سرکاراشون... . مدام با بچه ها حرف می زنه و من رو بیل حساب می کنه... . من اصلا تمایلی به حرف زدن باهاش ندارم... ولی فکر می کنم یادش رفت که کی اولین بار اونو تو آغوش کشید واسه اینکه... . *** توی گالری ام... . می شینم رو صندلی... (***) می آد طرفم و سرش رو می زاره رو پاهام... . میگه : خسته ام ... آروم موهاشو بهم می ریزم و میگم : بلند شو... خجالت بکش... . تو و خستگی؟... . میگه : چیکار کنم؟... . میگم : صبوری کن دختر... . میگه: تو چقدر صبوری... تو چقدر امیدواری... تو خیلی امید داری ها... . چشاشو می بنده و میگه : ای کاش همه چی الان درست می شد... واسه ام دعا می کنی؟... . میگم: آره... همه چی حل میشه... . دستم رو گره می دم توی موهاشو و میگم: امیدت به خدا... . شب می رسم خونه... اس ام اس می ده که همه چی درست شده... . و تشکر میکنه بابت اینکه آغوشم رو و دلگرم شدن رو ازش دریغ نکردم... . *** خواب بودم... با صدای زنگ بیدار میشم... (!!!) داره گریه می کنه... . می گم : چی شده؟ ماجرا رو توضیح می ده... . سعی می کنم آرومش کنم... میگه : دلم می خواد خودم رو خلاص کنم... . می گم : دیوونه نشو... . زندگی قشنگتر از این حرفاست... . وقتی که کاملا آرومه ٬ موقع خداحافظی می گه: صبرت زیاده... تحملت هم همینطور... . *** ولی اونا چه می دونن که من چقدر کم طاقتم... که دور بودن از همسفر چقدر داغونم کرده... که چقدر شبا اشک می ریزم... که چقدر ناامید شدم... . که چقدر کم طاقتم... . که راه و بیراه گیر می دم به هرچی که وجود داره... . که چقدر دیشب... واسه همه پناه... واسه همه آغوش گرم... واسه همه دلگرمی... واسه همه خواهر... ولی خودم بی پناه ٬ تنها ٬خسته و بدون آغوش گرم ( در صورتی که دیشب شونه هایی می خواستم واسه گریه ) ... .
پ.ن: خدایا... آرامش... آرامش و پایان این کابوس... . همین... .
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 14:41 نوشته ی مرضیه |
سلام... .
دوری... همیشه فاصله هایی هست که من و تو رو عاشقتر کنه... . یه کسی اونقدر خودشو باور کرده که دست به آرزو هایی زده که واسه سنش زوده و بدون پشتوانه است... من بهش راه و بیراه می خندم و می گم عمرا... . ته دلشو خالی می کنم ولی اون مصمم تر ادامه می ده... . شاید می خوام موفق بشه... با اینکه اونم کم نمی آره و این آیه ی یاس خوندن ها رو می زنه توی سرم... . ولی... ولی من از نیت خیرم که موفق شدنشه حرفی براش نمی زنم... . می دونم که یه روزی سرش رو بالا می گیره و میگه مرضیه ٬ من موفق شدم... . دیدی؟... . توی یه جای دیگه من نقش اونم... کلی آرزو های بزرگ دارم... همه می خندن و میگن امکان نداره... ولی من مصمم تر میشم... . ایندفعه نوعش فرق داره... اونا قصد اصلیشون مخالفت و دور کردن من از تصمیمه نه قوی کردن اراده ی من... . ولی مطمئنم یه روزی منم با غرور به همه می گم موفق شدم... . *** مصلحتها رو در نظر نمی گیرم... می چرخم... به خودم می گم نکنه همسفر قراره غافلگیرم کنه که یه کمی توضیح کارهاشو نمی ده... ولی باز به این می رسم که نباید رویاهام رو قاطی واقعیت های زندگیم کنم... . همسفرم همچنان صبوری میکنه... می دونه که هرچی داد و قال کنه کاری پیش نمی ره... . تنها پناه گریه های شبانه ی من باز میشه گوش اون... . ( دوری... ) ... . می خندیم و گاهی هم من گریه... جدیدا اون رو نمی دونم... . تازگی ها یادم می ره چیکار کنم که بتونم یه قدم جلو بردارم... . مثه بچه ایی که داره راه میفته و از هرچیزی واسه ایستادن استفاده می کنه... حتی دست یه بزرگتر... . چقدر نیاز دارم به دست یه بزرگتر که کمکم کنه تا بتونم قدمی بردارم... انگاری توان ندارم که راه برم... . نیاز دارم به کمک خدا و یه بنده اش و عشق و محبت همسفر... . پ.ن۱ : خدایا کمکم کن که بتونم راه برم ٬ قدمی بردارم تا آسوده بشم از این همه مشکل... . پ.ن۲ : می دونم هنوزم داری صبوری می کنی و ادامه می دی... تو عشق و محبتت هست ٬ منم از امروز اراده ام و عقلم رو می زارم وسط ... . همین... . + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 16:45 نوشته ی مرضیه |
سلام... نمی دونم وقتی دارم از روی ناراحتی یه چیزایی سر هم می کنم واسه نوشتن بعدش چی ازش در بیاد ولی پست قبل یکی از اون پستهایی بود که دوستش نداشتم و فقط از روی ناراحتی از این حکمتها نوشتم... . وقتی زندگی می کنم ٬ شاید فکر نمی کنم که من خوشبختم چون خدا رو دارم و دو تا از بنده های مهربون خدا رو... . امروز فهمیدم که من به شخصه کلی چیز توی زندگی دارم که می تونه بهم امید دوباره نو شدن رو بده... مثل مامان مهربونم و همسفر بی نظیرم... . مثل همین نعمتی که دارم که بنویسم و اینجا و توی این محل خودم رو از شر افکارم خلاص کنم... . یا اصلا بزرگترین چیز همین خدا... که خیلی بهم نزدیکه ... حتی نزدیکتر از قبل... . وقتی به چیزایی فکر می کنم که تموم کنم این زندگی رو ٬ سریعا به دادم می رسه و بهترین ها رو نصیبم می کنه... . این چند وقته یه کمی حال و روز درست و حسابی نداشتم ٬ نه از نظر روحی و نه از نظر جسمی... . به خیلی ها حرفایی رو زدم که می دونن از ته دلم نگفتم ( نه همسفرم؟؟ ) خیلی کارها رو کردم که توی اون لحظه تنها چیزی که آرومم می کرده همین کارها بوده ٬ با اینکه اندکی بعد فهمیدم که اشتباه کردم ... خیلی قضاوتهای اشتباه کردم که بعدا متوجه شدم از ریشه غلط بودن و الا آخر... . ولی حالا که فهمیدم قول دادم همه چی رو درست کنم حتی اگه مجبور بشم روم رو از خیلی ها برگردونم... . هنوزم زندگی خیلی چیزای خوب رو داره که من رو پایبند کنه ... . هنوزم شراطم رو با همه ی بدی هاش و نکاتش دوست دارم... ولی عوضش می کنم... . امروز فهمیدم خیلی ها نگران اوضاع و احوالم هستن... . من بهترم... روحیه ام خیلی بهتر از قبل شده... آرامش خاطر پیدا کردم... حرفی که نیاز داشتم رو از زبون کسی که دوستش دارم شنیدم... و این یعنی قوت قلب و انرژی دادن به من... . امروز فهمیدم ممکنه وقتایی توی زندگیم باشه که تا سر حد مرگ احساس پوچی کنم ولی با حضور دو فرشته ی مهربونی که دارم و یه پشتیبان به این خوبی حتما من برنده می شم... . دو فرشته ی مهربون همراه با خدای بزرگ و خوب سه ضلع مثلثی رو برام تشکیل دادن که سرشار از امید و سعی و تلاش کردن واسه رسیدن به آرزو هامه... . من امروز فهمیدم حتی با حضور یه نفر هم آدم می تونه خوشبختی رو حس کنه... چقدر امروز آرومم... . ممنونم ... . همین... .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 20:10 نوشته ی مرضیه |
سلام... .
صفحه ی وبلاگ رو باز کردم... دیدم مانیتور سیاه شد و یه سری نوشته پیدا... . راست می گن کسایی که می گن نوشتها و رنگ وبلاگ مشکل داره... . یه دنیای سیاه و توش پر از حرف... . نمی دونم کی قراره من به همون آرامشی که می خوام برسم... . همه چی رو سپردم دست خدا ٬ گفتم فقط تو ٬ گفتم دیگه همه چی با تو ٬ اگه قرار به وصاله ٬ باشه ٬ اگر هم نه بازم قبول دارم ٬ فقط تو باش ٬ وجودت باشه ٬ بقیه اش رو خودت حل کن... . هوا بارونیه... . هر وبلاگی رو که باز می کنم از بوی خوش بارون گفته ... . چقدر از آدمای دور و اطرافم زده شدم... . انگاری همشون دارن دروغ می گن... . وقتی منم قراره توی حصار حرف بزنم می ترسم نرسم چیزایی رو بگم که لازمه بگم... . دیدم عوض شده... . باید عوض می شد که شد... . چیزی تو دنیا وجود نداره که بخوام واسه اش از هرچی که دارم و ندارم بزارم... . همه ی آدمای دنیا مثل هم هستن... . حتی کسایی که فکر می کردم با همه فرق دارن و من رو به خاطر خودم و همین اخلاق می خوان... . همه ی آدمایی که دارن زندگی می کنن فقط منافع خودشون رو می بینن و نشون می دن که عاشقن... . من اینجا منظورم همه است... نه یه نفر خاص... . عشقی که توی وجودمه بیش از این بهم اجازه نمی ده حرفام رو بزنم... . کم پیدا می شن آدمایی که همه ی هست و نیستشون رو پای یه نفر یا چند نفر بزارن... . طرف داره پشت هم دروغ میگه من تظاهر می کنم که اتفاق خاصی نیوفتاده... . عقل و دل آدما داره مدام دروغ میگه و تظاهر می کنیم این که چیز عادی شده... . کم پیدا می شن آدمایی که عقل و دلشون راست بگه ٬ دروغ نگن ٬ عشق و علاقه رو با هم اشتباه نگیرن و خودشون رو فراموش نکنن که چی بودن و چی شدن ... . من فقط می گم خودمون باشیم ٬ خود واقعیمون ٬ و هم رو اونطور که هستیم بخواهیم... من فقط همین رو می گم... . + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 12:53 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||