|
سلام... .
صفحه ی وبلاگ رو باز کردم... دیدم مانیتور سیاه شد و یه سری نوشته پیدا... . راست می گن کسایی که می گن نوشتها و رنگ وبلاگ مشکل داره... . یه دنیای سیاه و توش پر از حرف... . نمی دونم کی قراره من به همون آرامشی که می خوام برسم... . همه چی رو سپردم دست خدا ٬ گفتم فقط تو ٬ گفتم دیگه همه چی با تو ٬ اگه قرار به وصاله ٬ باشه ٬ اگر هم نه بازم قبول دارم ٬ فقط تو باش ٬ وجودت باشه ٬ بقیه اش رو خودت حل کن... . هوا بارونیه... . هر وبلاگی رو که باز می کنم از بوی خوش بارون گفته ... . چقدر از آدمای دور و اطرافم زده شدم... . انگاری همشون دارن دروغ می گن... . وقتی منم قراره توی حصار حرف بزنم می ترسم نرسم چیزایی رو بگم که لازمه بگم... . دیدم عوض شده... . باید عوض می شد که شد... . چیزی تو دنیا وجود نداره که بخوام واسه اش از هرچی که دارم و ندارم بزارم... . همه ی آدمای دنیا مثل هم هستن... . حتی کسایی که فکر می کردم با همه فرق دارن و من رو به خاطر خودم و همین اخلاق می خوان... . همه ی آدمایی که دارن زندگی می کنن فقط منافع خودشون رو می بینن و نشون می دن که عاشقن... . من اینجا منظورم همه است... نه یه نفر خاص... . عشقی که توی وجودمه بیش از این بهم اجازه نمی ده حرفام رو بزنم... . کم پیدا می شن آدمایی که همه ی هست و نیستشون رو پای یه نفر یا چند نفر بزارن... . طرف داره پشت هم دروغ میگه من تظاهر می کنم که اتفاق خاصی نیوفتاده... . عقل و دل آدما داره مدام دروغ میگه و تظاهر می کنیم این که چیز عادی شده... . کم پیدا می شن آدمایی که عقل و دلشون راست بگه ٬ دروغ نگن ٬ عشق و علاقه رو با هم اشتباه نگیرن و خودشون رو فراموش نکنن که چی بودن و چی شدن ... . من فقط می گم خودمون باشیم ٬ خود واقعیمون ٬ و هم رو اونطور که هستیم بخواهیم... من فقط همین رو می گم... . + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 12:53 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||