|
سلام... نمی دونم وقتی دارم از روی ناراحتی یه چیزایی سر هم می کنم واسه نوشتن بعدش چی ازش در بیاد ولی پست قبل یکی از اون پستهایی بود که دوستش نداشتم و فقط از روی ناراحتی از این حکمتها نوشتم... . وقتی زندگی می کنم ٬ شاید فکر نمی کنم که من خوشبختم چون خدا رو دارم و دو تا از بنده های مهربون خدا رو... . امروز فهمیدم که من به شخصه کلی چیز توی زندگی دارم که می تونه بهم امید دوباره نو شدن رو بده... مثل مامان مهربونم و همسفر بی نظیرم... . مثل همین نعمتی که دارم که بنویسم و اینجا و توی این محل خودم رو از شر افکارم خلاص کنم... . یا اصلا بزرگترین چیز همین خدا... که خیلی بهم نزدیکه ... حتی نزدیکتر از قبل... . وقتی به چیزایی فکر می کنم که تموم کنم این زندگی رو ٬ سریعا به دادم می رسه و بهترین ها رو نصیبم می کنه... . این چند وقته یه کمی حال و روز درست و حسابی نداشتم ٬ نه از نظر روحی و نه از نظر جسمی... . به خیلی ها حرفایی رو زدم که می دونن از ته دلم نگفتم ( نه همسفرم؟؟ ) خیلی کارها رو کردم که توی اون لحظه تنها چیزی که آرومم می کرده همین کارها بوده ٬ با اینکه اندکی بعد فهمیدم که اشتباه کردم ... خیلی قضاوتهای اشتباه کردم که بعدا متوجه شدم از ریشه غلط بودن و الا آخر... . ولی حالا که فهمیدم قول دادم همه چی رو درست کنم حتی اگه مجبور بشم روم رو از خیلی ها برگردونم... . هنوزم زندگی خیلی چیزای خوب رو داره که من رو پایبند کنه ... . هنوزم شراطم رو با همه ی بدی هاش و نکاتش دوست دارم... ولی عوضش می کنم... . امروز فهمیدم خیلی ها نگران اوضاع و احوالم هستن... . من بهترم... روحیه ام خیلی بهتر از قبل شده... آرامش خاطر پیدا کردم... حرفی که نیاز داشتم رو از زبون کسی که دوستش دارم شنیدم... و این یعنی قوت قلب و انرژی دادن به من... . امروز فهمیدم ممکنه وقتایی توی زندگیم باشه که تا سر حد مرگ احساس پوچی کنم ولی با حضور دو فرشته ی مهربونی که دارم و یه پشتیبان به این خوبی حتما من برنده می شم... . دو فرشته ی مهربون همراه با خدای بزرگ و خوب سه ضلع مثلثی رو برام تشکیل دادن که سرشار از امید و سعی و تلاش کردن واسه رسیدن به آرزو هامه... . من امروز فهمیدم حتی با حضور یه نفر هم آدم می تونه خوشبختی رو حس کنه... چقدر امروز آرومم... . ممنونم ... . همین... .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 20:10 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||