|
سلام... . این چند وقته که زود به زود آپ می کنم دلیلی نداره جز اینکه از چند وقته دیگه قراره همسفرم بیاد و بنویسه اینجا (کناره هم ) واسه همین نمی خوام موضوعات گذشته رو دوباره و چند باره توضیح بدم... . البته توی این دوره ی طولانی که با هم هستیم و در کنار هم اون همه ی چیزا رو می دونه و تنها چیزی که نمی دونست هم هفته گذشته براش گفتم تا بعدا که از دیگران شنید متوهم و گیج و منگ به حساب نیاد... . چیز پنهونی ازش ندارم و فکر می کنم به احتمال چند درصد اون هم نداره... . اگه داشته باشه بیاد میگه... . این جمله ی آخرم رو با توجه به شناختی که دارم ازش می گم... . ( گاهی التماس می کنم ناگفته ها رو بگه ٫ نمی گه ٫ می زاره ۷-۸ روز بعد برام می گه )!!! می خوام چهارمین نامه رو هم براش بنویسم... پس شروع می کنم... .
سلام به تو... . حرفهایی که اون بالا نوشتم واسه تو و دختر عموم و هانیه و لیلاست... . چون خواننده های وبلاگ که منو می شناسن فقط اینان... . می دونی من زمانی نوشتن تو این صفحه رو کنار گذاشتم که بحث این پیش اومد که من بصورت کمک اینا ور می نویسم و گفتی که معنی نداره که من همه چیزم رو بنویسم... . ولی نوشتن های من نه درخواست کمک بود نه چیزی... . یه سری دل نوشته هایی بود که فکر می کردم و فکر می کنم هنوزم خودم رو آروم می کنه... . نمی دونم الان چرا دارم می نویسم... به چه نتیچه ای از حرفایی که بینمون زده شده رسیدم ... ولی یه چیزی رو تا عمق وجودم دارم حس می کنم و اونم این که وقتی دارم می نویسم بهتر می تونم درک کنم که کی بودم و کی هستم و کی قراره باشم و حالا تنها عشقی که دارم کیه... . می دونی زمانی این وبلاگ رو ساختم که نمی دونستم احساس بچه گی رو کجا باید جا بزارم... دارم اعتراف می کنم گذشته ایی که داشتم رو تو نوشته هام جا گذاشتم تنها واسه اینکه طعم روزا رو بفهمم... . من واسه تو می نویسم چون گفتی تنها همدم و ناجی زندگیت این نوشته هاییه که به قول همه تکراریه... . هانیه می آد اینجا رو می خونه٫ زینب می خونه ٫ لیلا می خونه و تو هم می خونی... . یعنی آدمایی که همشون از من بزرگترن و با تجربه تر... . غریبه ها هم می خونن و می گن عالیه ٫ خوبه ٫ آفرین ٫ بده ٫ مزخرفه و اینا... . چی عالیه ؟ چی خوبه؟ چی بده؟ چی مزخرفه؟ اینکه من توی زندگیم فشارها رومه و دارم خرد می شم خوب و عالیه؟؟؟ یا اینکه من دارم می نویسم تا آروم شم و زندگی کنم بد و مزخرفه؟؟؟ ... . باور می کنی خودمم نمی دونم این حرفها یعنی چی؟؟؟... . گیجم... . گیج و داغون... . همین... .
پ.ن۱: اس ام اس و اینا ندادی ٫ گفتم شاید می آی اینجا... نیومدی... . پ.ن۲: تو مپندار که خاموشی من ٫ هست برهان فراموشیه من!!!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 0:11 نوشته ی مرضیه |
|
| ||||||